تبلیغات
PISHOLI - خاطرات مدفون شده
عکس/موزیک/فیلم/دانلود/sms/جوک/عاشقانه/طنز/چت روم/نرم افزار/داستان/موبایل/خبر/

خاطرات مدفون شده

یکشنبه 25 بهمن 1388 20:43

نویسنده : alex vahid
ارسال شده در: مطالب جذاب و خواندنی ، عکس ،
عکس های منتخب - www.jalalpic.com
جهت دیدن تصاویر به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید

عکس های منتخب - www.jalalpic.com

خیانت

یادته گفتی داریم برای همدیگه یه شرط

که بمیریم اگه داشته باشیم قلب سنگ و سرد

باشیم همیشه برا هم مثل دارو و مرحم

اگه خوب نشدیم همدیگرو بکنیم کفن

اما فهمیدیم عشق بینمون بوده خنثی

فقط می کردیم براهم تظاهر و ادعا

تو قرارا فقط به همدیگه میکردیم سلام

یه چیزی کم داشتیم مثل موسیقیه بی کلام

روزامون شده بود مثل کاغذای باطله

که ما خطای توش بودیم خطای بی عاطفه

دیگه فایده ای نداره هرچی بگی ببخشید

چون چشامون چیزی رو که باید می دید و دیگه دید

برو ولی من تو رو دیگه نمی کنم حلال

تو اون دنیا باز خواستت می کنم با چندتا سوال

تنهام بذار عشق تو  وجودم شده خاموش

لااقل بی انصاف برای مرگم تیره بپوش

فکر می کنم با نفرینام زندگیت بشه جهنم

که راضی بشی به مرگ خودت با خوردن سم

حالا دیگه دارم میگم زیر لب اشهدمو

برو به آرزوت رسیدی نمی بینی منو

روحم می خنده موقع گذاشتنم توی قبر

اشک می ریزی انگار از چشات میباره ابر

تو اومدی پیشم مثل نوش داروی بعد مرگ

که نداره اثری نمیاره به رخم رنگ

آخرش میگی تو ذهنت دوستت دارم همیشه

مثل اقیانوسی که امکان نداره خشک بشه

می خوام بگم قبل از دست دادن کسی

قدرشو بدونید شاید فردا نداره نفسی

مثل تو که باهم بودیم ولی تو با من نبودی

نمی دونم عاشق چشمای کی شده بودی

اسم تورو تو قلبم یه نقطه ی کور می کنم

چشمای روشن تو رو تاریک و بی نور می کنم

من که میرم تو هم منو از ذهنت ببر از یاد

دیدارمون به قیامت باشه ای رفته به باد

توی پاییز وقتی تنها تو برگا قدم زدی

وقتی رفتی زندگیتو با اون یکی رقم زدی

بدون اینو که دل من هنوزم دنبالته

ولی افسوس یکی دیگه زیر بارون پا به پاته



عکس های منتخب - www.jalalpic.com


نشان لیاقت عشق

فرمانروایی که می‌کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می‌کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می‌کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند ...






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -